پیرمرد و پسرش - « یاداشت »

« یاداشت »

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد

پیرمرد و پسرش

روزی پیر مردی به پسرش زنگ زد و این چنین شد... 

-سلام پسرم... خوبی... کجایی..؟ 

-ممنون سر کارم پدر کاری داشتی؟ 

-میدونی چند ماهیه نه سراغ از ما گرفتی نه سر زدی 

-راستش پدر گرفتار بودم نمیتوانستم حالا چه کار دارین؟ 

-میخواستم زنگ به برادرا و خواهرات بزنی شب دسته جمعی بیاین خونمون که... 

-نه،نه پدر من گرفتارم کلی کار سرم ریخته باشه واسه یه شب دیگه

-پسرم دلم واستون تنگ شده بود میخواستم ببینمتون 

-نه پدر فعلا نمیشه بیام باشه واسه یه وقت دیگه 

-آخه امشب میخواستم وصیت نامم رو بنویسم 

-چشم پدر العان زنگشون میزنم......؟!!!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 08:36 ق.ظ | نویسنده: امیرحسین | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد